على اكبر دهخدا
1631
امثال و حكم ( فارسى )
و اگر زن نبودى ( و ) دختر بودى همچنين و اگر اين هيچ دو نبودى از مال متوفى زن خواستندى و بخويشان اقرب او سپردندى [ و ] هر فرزند كه در وجود آمدى بدان مرد صاحبتر كه نسبت كردندى و اگر كسى بخلاف اين روا داشتى بكشتندى ( و گفتندى ) تا آخر روزگار نسل آن مرد ميبايد كه بماند و در توراة يهود چنين است كه برادرزن برادر متوفى را بخواهد و نسل برادر باقى دارد و نصارى تجريد اين ميكنند . ديگر آنچه ياد كردى كه شهنشاه آتش از آتشكدهها برفت و بكشت و نيست گردانيد [ و ] چنين دليرى در دين هرگز كسى نكرد بداند كه اين حال بدين صعبى نيست ترا بخلاف راستى معلوم است كه بعد از [ دارا ] ملوك طوايف هريك براى خويش آتشگاه ساختند [ و ] آن همه بدعت بود كه بفرمان شاهان قديم نهادند . ديگر آنچه ياد كردى كه مردم را شهنشاه از فراخى معيشت و توسع در انفاق منع ميفرمايد اين معنى سه ( نوع ) وضع كرد و قصد اوساط [ و ] تقدير در ميان خلايق پديد آورد تا تهيهء هر طبقه ظاهر شود ( اول ) اشراف را به لباس و مراكب و آلات تجمل از محترقه و مهنه ممتاز كرد زنان ايشان بجامهاى ابرشمين و قصرهاى منيف و موزه و رانين و كلاه و صيد و آنچه آيين اشراف است ( مخصوص گردانيد ) و مردان لشكرى و مقاتل و سپاهى را بر آن جماعت درجات شرف و فضل نهاد در همه انواع كه پيوسته نفس و مال و اتباع خويش فداى مهنه و صلاح ايشان كردهاند و با اعداى ولايت بجنگ مشغولند و ايشان بآسايش و رفاهيت ايمن ( و ) مطمئن بخانها بمعاش بر سر زن و فرزند فارغ نشسته چنان بايد كه مهنه ( و اهل حرفه ) ايشان را سلام كند و سجود ( و درود بجاى آرد ) و ديگرباره مقاتل [ و ] اهل درجات را احترام نمايد . ديگر آنچه نوشتى كه شهنشاه جواسيس برگماشت بر اهل ممالك ( و ) مردم ازين معنى جملگى هراسان و متحيرند ( بداند كه ) اهل بر و سلامت را هيچ خوف نيست كه عيون و منهى پادشاه را تا مصلح و مطيع و تقى و امين و عالم و ديندار نبود و زاهد و پرهيزگار نباشد نشايد گماشت تا آنچه عرض دارد از تثبت و يقين بود چون تو بايسته نفس و مطيع باشى و راست از تو بپادشاه همين رسانند ترا شادى بايد فزود كه اخلاص عرض دارند و شفقت زياده شود شهنشاه در وصيتى كه ( درين باب ) فرموده باستقصا نوشته كه جهالت پادشاه و بىخبر بودن از حال مردم دريست از فساد اما شرط آنست كه از كسانى كه نامعتمد و بىثقت بود زنهار سخن نشنود و اين راى پيش نگيرد و بران كار نكند و نگويد كه اقتدا باردشير ميكنم كه من روزگارى ديدم بىضبط [ و ] كار دين پرخلل و ملك نامستقيم جمله احرار و اختيار را هيچ اختيار نه و نيز معتمدان من از نيكوكاران